رویدادهای مدرسه

روز خاطره ها


خلاصه :

«وقتی کلاس چهارم، ایستگاه نجات شد»

بعضی روزها در مدرسه، فرق دارند. نه به خاطر زنگ تفریح طولانی‌تر، نه به خاطر تکلیف نداشتن...
به خاطر اینکه قرار است چیزی یاد بگیری که شاید یک روز، جان کسی را نجات دهد.😌🙃

کلاس چهارمی‌های ما امروز میزبان دو مهمون ویژه بودند؛ یک پدر مهربان و یک مادر دلسوز که با خودشان چیزی بیشتر از یک درس ساده آوردند. آوردند تا به بچه‌ها بگویند که "ایمنی" یعنی چه، و "مراقبت" چه شکلی است.😉

وسط کلاس، کپسـ🧯ــول آتش‌نشانی قرمز رنگی جا خوش کرده بود. قرمز، مثل شوقی که تو چشم‌های بچه‌ها می‌رقصید. قرار نبود فقط نگاهش کنند، قرار بود یاد بگیرند چطور در لحظه‌های سخت، قهرمان باشند.💪🏻☺️

پدر با صبر و لبخند، توضیح می‌داد که چطور می‌شه با آتــ🔥ـش حرف زد و آن را آرام کرد. مادر با مهربانی، نشان می‌داد که ترسیدن در لحظه خطر طبیعی است، اما دانستن، ترس را به شجاعت تبدیل می‌کند.
و بچه‌ها...
بچه‌ها با چشم‌های گرد شده از کنجکاوی، هر کلمه را می‌نوشتند روی صفحه ذهنشان.

چه قشنگ است وقتی پدر و مادرها می‌آیند توی کلاس و از دنیای بزرگ‌تری حرف می‌زنند که بیرون از پنجره‌های مدرسه منتظر بچه‌هاست.
از روزهایی که شاید ابـ☁️ـری شوند، اما با دانستن، می‌توان آفتـ☀️ـاب را دوباره برگرداند.

این ویدیو را ببینید؛
شاید با خودتان فکر کنید که این بچه‌ها روزی، با همین یادگیری کوچک، دسـ🫴🏻ـتی را از زیر آوار بیرون بکشند، لبـ😊ـخندی را نجات دهند، یا شبـ🌛ـی را به روز روشن تبدیل کنند.

کلاس چهارم، امروز فقط یک کلاس نبود؛ یک ایستگاه نجات بود.
و این پدر و مادر مهربان، فرشته‌هایی بودند که از دنیای بزرگ‌تر آمده بودند تا به بچه‌ها بگویند: "شما می‌توانید قهـ💪🏻ــرمان باشید." 🧯🔥❤️

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.

پسران

دختران