خلاصه :
از همون جایی که فـ🤔ـکر میکنی قراره فقط یک نشانه یاد بگیری،
اما یکهو "ض" کاری میکنه که مسیـ🛣ـرت عوض بشه،
دلت بلرزه و راه بیفتی دنبال چیزی که با عقـ🧠ـل توضیحش نمیدن...
آقای مهدوی هم همینطور شد.
تا حرف "ض" رو شنـ👂ـید، انگار صدایی از دور صـ🗣ـداش کرد.
صدای آشنا... صدای یک دلتنگی قدیمی.
چشـ👀ـماش یک لحظه خیره میمونه و اون حالِ خاص که فقط عاشقای امام رضا(ع) میفهمن،
تو دلش مینشینه.
بیاختیار بلند میشه، کیـ🎒ـفشو برمیداره و راهی راهآهـ🚂ـن میشه...
انگار کسی داره از پشت پردهی دنیا صداش میزنه.
اما ماجرا همینجا تموم نمیشه...
آقای رسولی وارد کلاس میشه و میبینه آقای مهدوی نیست.😳
یه جای کار میلنگه —این غیـ❌ـبت معمولی نیست.
نگاهش روی صنـ🪑ــدلی خالی میمونه،
بعد دلش چیزی میگه که خودش هم نمیدونه چیه…
بلند میشه، از مدرسه بیرون میره و رد آقای مهدوی رو میگیره.
این دوتا معلم، هر کدوم از یه مسیر،
ولی هر دو دنبال یک نــ✨ـور، یک نشانه، یک آرامش راه میافتن...
و همهچیز از یه “ض” شروع شد.
یه قصهی کوتاه اما پر از حس،
پر از معنویت، پر از جستوجوی دل…
گاهی وقتها یه حرف ساده، یه لحظهی معمولی،
میتونه درِ یک سفر عجیب رو به روت باز کنه.☺️
ببین این "ض" چطور دلها رو راهی میکنه…
شاید تو هم صدای خودتو پیدا کردی.»